تبليغاتX
یک پارادوکس بی معنی


یک پارادوکس بی معنی

روی تخت دراز کشیده ام و به صدای شرشر باران گوش می دهم که از سالن صدایش را می شنوم که شعر ایرج میرزا را بلند می خواند و من از اتاق خواب شعر را بلند بلند معنی می کنم .

می گوید اگر ادبیات خوانده بودی حتما خیلی بیشتر از امروز پیشرفت کرده بودی و من ....به آرزوهای بزرگتری فکر می کنم که دیگر نیست . به اشتباهاتی که گفتنش تکرار مکررات است ولی سرنوشتم را تغییر داد .به روزهای رفته و فرصتهای سوخت شده و ... ادبیات که جای خود دارد .

تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391سـاعت 16:37 نويسنده سمیرا رضابیک| |

این روزها سینما پراست از فیلمهاییکه قصدشان به جز توهین به شعور مردم چیز دیگری نیست. حرفی برای زدن ندارند و سوژه هایشان تکراری است . حالم بد می شود وقتی فرهنگیان و دانشجویان این مملکت را به لجن می کشند تا کشت و کشتار خودشان را توجیح کنند . قلاده های طلا نسخه ی کپی شده ی پایان نامه است . فیلمی که یک بی مغز آن را رهبری می کرد و حرفهایش را با بلیط سینما می فروخت . افسوس که سینما را به سمت سینمای قبل از انقلاب هل می دهند البته با پوشش اسلام و حفظ شئونات اسلامی . سینماییکه طرفدارانش صندلی های خالی اند . افسوس .
تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391سـاعت 18:26 نويسنده سمیرا رضابیک| |

کجایی روباه شازده کوچولو که به شاهزاده ی اینجا بگویی که مسئول گلشه؟
تاريخ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390سـاعت 9:13 نويسنده سمیرا رضابیک| |

دلم می گیره وقتی یاد اون دو تا مورچه ای می افتم که همدیگرو بغل کرده بودن و تو رفتی قیمت کردی و من فکر کردم چه ساده ام که فکر می کنم اون مورچه ها برای تو نیستند . دلم می گیره وقتی که حس می کنم دروغ که نه اما راست هم نمی گی و من تنها کاری که می تونم  انجام بدم نگاه کردن به سبک آدمهای ساده لوحه . و امروز که می بینم صدام و احساسم و لرزش دست و چونم برات اهمیت نداره یاد اون دو مورچه می افتم . یاد قائم و تنها گذاشتنهات . یاد عجلت برای رفتن . یاد اون کامپیوتر لعنتی و ... یاد اینکه چندروزه حرفهامو بهت نگفتم چون تو جنگ بودی و من اونهارو یادداشت کرده بودم و ......
تاريخ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390سـاعت 12:35 نويسنده سمیرا رضابیک| |

یه سوالی که چند وقته ذهنم رو مشغول کرده و یه مطلبی هم راجع بهش خوندم اما جوابی نگرفتم اینه که چرا بابانوئل کادو می ده و حاجی نوروز گدایی می کنه ؟
تاريخ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390سـاعت 10:17 نويسنده سمیرا رضابیک| |

پشت سرش توی تاکسی نشسته ام . دارد با موبایلش حرف می زند ٬ صدا از اون طرف خط بیرون می آید . صدای یک زن است که سعی می کند آرام باشد . مرد داد می زند و اصلا به این فکر نمی کند که مسافرانش درباره خودش که معلوم الحاله نه ولی درباره ی آن زن چه فکری می کنند . مرد فحش می دهد ٬ تحقیر می کند ٬ خیلی راحت برای اینکه از او برای بیرون رفتن اجازه گرفته نشده می گوید غلط کردی ٬ توی سرت می زنم ٬ نشانت می دهم تا آدم شوی !!!!! مرد حرص می خورد و تحقیر می کند و من دلم می خواهد اون گوشی را از دستش بگیرم و از شیشه روبرو بیرون بیاندازم . برای اینکه  زودتر مسافرانش را پیاده کند خیابان شلوغی را ورود ممنوع می رود و به افسری که او را دیده فقط می گوید ببخشید و افسر می بخشد !!!

صدایش اعصاب همه را خورد کرده و رفتارش روان مرا به هم ریخته . دلم می خواهد تمام موهای سفیدش را از سرش جدا کنم و آتش بزنم تا نشانه های عقل و گذر زمان و پختگی را با خود یدک نکشد .

تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390سـاعت 12:45 نويسنده سمیرا رضابیک| |

بعد از سالها آرامشی که رفته بود برگشته . این را از روی خوابهایم می فهمم . اینکه شبها آرامم و با تصویر س و س و ز بیدار نمی شوم . اینکه می بینم به خواسته هایم می رسم به من آرامش می دهد . اینکه تو را در خواب می بینم که با من صحبت می کنی و دیگر دودل نیستی و به خطاهایت ایمان آورده ای آرامم می کند. خسته نمی شوم از این همه دویدن ها . از کار و دانشگاه و تدریس و .... خسته نمی شوم تا وقتی که تو در خوابهایم هستی و خدا هست و آرامش ٬ من خوبم .

تاريخ شنبه سیزدهم اسفند 1390سـاعت 14:34 نويسنده سمیرا رضابیک| |

یک قبر خالی ٬ قبرستان ٬ خون و لاله ی پژمرده ٬ یا حسین و یک قطره خون ٬ پارچه ی سبز خونی .

اینها تصاویری هستند که از مانیتور مترو پخش می شود و اگر مجبور باشی که رو به سمت مانیتور بایستی باید یک ساعت این عکسها را نگاه کنی و لذت ببری از خوشی .

تاريخ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390سـاعت 13:30 نويسنده سمیرا رضابیک| |

عید ۸۹ است ٬ دلش برای عمه ملوک تنگ شده . به خانه ی عمه زنگ می زند اما کسی تلفن را جواب نمی دهد . فامیل های مثلا درجه یک می آیند و شلوغ می کنند و ما برای دهمین بار سال نو را بهشان تبریک می گوییم .

تابستان است و سه ماه تعطیلی . دلش باز هم هوای عمه را کرده اما ٬باشد برای هفته ی آینده .

مهر ۸۹ است . بیمارستان خاتم است و همه آنجا جمع شده ایم برای مرگ دکتر س . همه شوک زده ایم چون تا یک ساعت قبل خودش برای خودش دارو نوشت و حالا ....

عمه هنوز نمی دانست که پسرش در چه وضعیتی است اصلا به او نگفته بودند .دخترش به اوگفته بود به عمه سر بزن . تنهاتر شد .

پریشب بود . سر میز شام نشسته بودیم . شام کتلت داشتیم و گوجه فرنگی و ....یادش افتادم بیست سال پیش موهایش یک دست سفید بود و کمرش صاف صاف . با ابهت و اقتدار . مهربان و مومن که برای درست بودن نماز و روزه اش سالی یک بار از همه صله ارحام می کرد .گفت هفته ی دیگر می روم حتما می روم .

دیشب بود که تلفن خانه زنگ خورد . گفت اگر بروید نیست برای همیشه رفته است .  

تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390سـاعت 10:45 نويسنده سمیرا رضابیک| |

ادامه داستان
ادامـــه مطلب
تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390سـاعت 12:58 نويسنده سمیرا رضابیک| |

miss-A