یک پارادوکس بی معنی
می گوید اگر ادبیات خوانده بودی حتما خیلی بیشتر از امروز پیشرفت کرده بودی و من ....به آرزوهای بزرگتری فکر می کنم که دیگر نیست . به اشتباهاتی که گفتنش تکرار مکررات است ولی سرنوشتم را تغییر داد .به روزهای رفته و فرصتهای سوخت شده و ... ادبیات که جای خود دارد . صدایش اعصاب همه را خورد کرده و رفتارش روان مرا به هم ریخته . دلم می خواهد تمام موهای سفیدش را از سرش جدا کنم و آتش بزنم تا نشانه های عقل و گذر زمان و پختگی را با خود یدک نکشد . اینها تصاویری هستند که از مانیتور مترو پخش می شود و اگر مجبور باشی که رو به سمت مانیتور بایستی باید یک ساعت این عکسها را نگاه کنی و لذت ببری از خوشی . تابستان است و سه ماه تعطیلی . دلش باز هم هوای عمه را کرده اما ٬باشد برای هفته ی آینده . مهر ۸۹ است . بیمارستان خاتم است و همه آنجا جمع شده ایم برای مرگ دکتر س . همه شوک زده ایم چون تا یک ساعت قبل خودش برای خودش دارو نوشت و حالا .... عمه هنوز نمی دانست که پسرش در چه وضعیتی است اصلا به او نگفته بودند .دخترش به اوگفته بود به عمه سر بزن . تنهاتر شد . پریشب بود . سر میز شام نشسته بودیم . شام کتلت داشتیم و گوجه فرنگی و ....یادش افتادم بیست سال پیش موهایش یک دست سفید بود و کمرش صاف صاف . با ابهت و اقتدار . مهربان و مومن که برای درست بودن نماز و روزه اش سالی یک بار از همه صله ارحام می کرد .گفت هفته ی دیگر می روم حتما می روم . دیشب بود که تلفن خانه زنگ خورد . گفت اگر بروید نیست برای همیشه رفته است .
| miss-A |
